|
تنها نوشتن است که مرگ را پشت در اتاق و آینه مشغول شمردن کلمات خواهد کرد!!!!!
|
در آخرین خیابان دنیا.
من ساکن شرقی ترین نقطه شهر بودم
و قرارمان میدانی بود در غرب
که شهر را تمام می کرد،
در روزی که آغاز زندگی بود.
«با تو قدم زدن،
در خیابان آزادی»
آخرین رویای این دختر شرقی
که به قیمت اشک و گلوله و بازوی ارغوانی
تمام شد!
که ماه
تا همیشه
تا آخر دنیا
به تمنای تن روشنم
خواهد ماند....!
به راه آمده می نگریستم
خورشید را لعنتی هزارباره بر لبانم بود
و کویر را دشنامی بیصدا
جای پایی به یادگار و
انتهای ناپیدای جاده ای پیش رو
گام نهادم میان تن بی آسمان راه
بی مقصد
بی تو
بی خودم
و هرم عطشبار جاده بود
و دستهای سوزان باد
که تکثیر می کرد متن قدمهای تو را،
به تیراژ دانه های شن،
در هوای غبارآلوده راهی
که انتهایش تو نبود!
نفس بریده
افتان و خیزان
واژه به واژه
حرف به حرف،
متن قدمهای تو بود
که بر دیواره ششهایم حک می شد،
ذره ذره بقایای یادت!
نیمه اردیبهشت لعنتی/ 89/
رفتن نبود در کار
همه حضور بود و قرار و قرار
به خیال شب آمده بود رفتنت
شب است دیگر
عاشق و مست و خیالی
دست که ساییده بودم بر خطوط این عمر بادزاده
باورم شده بود بودنت جاودانه قصه ای است بر کتیبه روز و روزگارم
پایانی بر این ازلیت نیست، می دانم
چرخی چنین میانه میدانم آرزو بود
قرار بیقرارم کرده بود
و کوفتن و ریختن و شکستن آرزو کردم
تا ازل حضورت
کوفت و فروریخت و در شکست
هر چه قرار و بیقراری
می چرخم و می چرخم و
چرخ سرسپردگیت سر ایستادن ندارد دیوانه یار!
به گرد پای هم نمی رسد، گردون خوش خیال، این گرداب شور مجنون را
های دیوانه یار!
اشاره ای کن
نگاهی
سر بچرخان دیوانه وار
تا چرخش بیاغازد این زوال مکرر!
تا تمام شود این آغاز بی تو!
این چرخ
چرخش از تو می گیرد، روح سرکش زمانه ام!
...

گوینده خبر که نامش را برد، یادم افتاد خیلی وقت بود خبری ازش نبود.... هر چند وقت یک بار با فاصله زیاد گزارشی می فرستاد، آنهم از خارج ... کنجکاو شدم ببینم گزارش امشبش چیست و از کجاست .... منتظر بودم ببینم ربطی به اوضاع و احوال جاری دارد یا نه. گزارشی بود از آلپ!! رشته کوههای آلپ. کامران خان نجف زاده، نویسنده اسبق روزنامه وزین!!؟؟ کیهان و گزارشگر ساختارشکن!! و خلاق!! خبر و مبدع بخش خبری 20 و 30، همان جوان خوش صدا و چهره و زیرک حالا ایستاده روی کوههای آلپ و از خاطره اش از کارتون ژاپنی بچه های کوه آلپ کودکیمان می گوید... این نوع گزارش ها را هم خودش باب کرده بود. چند سال پیش... و چه خوب می بردمان به دوران کودکی در آن روزها... کامران هم نسل خودمان است آخر .... توی یک حال و هوا به دنیا آمدیم همه مان ... هوای کودکی همه مان بوی آژیر قرمز و نور ضدهوایی و صدای آهنگران می داد... همه مان با هم بزرگ شدیم، زیر سایه یک درخت... توی خم یک کوچه ... مشقهایمان را روی یک دفتر کاهی نوشتیم ... دارای همه مان انار داشت.... بابای همه مان نان می داد .... سارا برای همه مان خواهر بود.... شجاعت را همه از پسر شجاع یاد گرفتیم و مهربانی را از خرس مهربان .... همه مان یک بار هم که شده زمزمه گلکر را شنیدیم... تا هفته بعد برای هاچ مادرش را آرزو کردیم.... با پینوکیو دروغ گفتیم.... گول خوردیم ... پشیمان شدیم... به یاری پدر تبعیدی مان تا شکم نهنگ رفتیم.... نجاتش دادیم... جایزه کار خوبمان را گرفتیم ... آرزو کردیم و ... بالاخره آدم شدیم.... بزرگ شدیم ... بزرگتر شدیم.... مدرسه رفتیم ... دانشجو شدیم... طلبه شدیم .... کانت خواندیم... افلاطون و سقراط .... مارکس و انگلس ... فقه و اصول... الغدیر... شریعتی و مطهری... قرآن و انجیل... دیدیم... شنیدیم.... شدیم... و رسیدیم اینجا ... حالا چند وقتی است دیگر آنقدر بزرگ شده ایم که دیگر جوانی مان را هم به یاد نمی آوریم.... چه رسد به کودکی مان... ما عوض شدیم... روزمان عوض شده... روزگارمان .... یکهو هم اینطور شد... یک دفعه چشم باز کردیم دیدیم هوای حالایمان، حالا دیگر بوی اشک آور می دهد و همهمه شعار و باتوم و کیهان و انگ ... موسیقی آشنای ته ذهنمان حالا فقط صدای فریاد زنی است که توی آن عکس خودش را سپر کرده بود میان ما ... و.... می گویم ما... نمی گویم ما و آنها .... نمی گویم ما و شما.... می گویم ما... ما هنوز ماییم.... آنها را نمی دانم .... و حالا کامران نجف زاده ... یار دبستانی دیروز ... ایستاده روی قله های برف گرفته رشته کوههای آلپ در قلب اروپا و برایمان از خاطره کودکی مان می گوید و از موسیقی آشنای ته ذهن مان.... اما آن موسیقی دیگر برای ما حداقل، آشنا نیست.... ما جوانی مان را هم از یاد برده ایم، بس که سالها گذشت بر ما در این روزها و ناگهان پیر شدیم..... او با ما از کودکی مان می گوید... آنهم ایستاده روی کوههای آلپ.... کامران نجف زاده ....
کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی
کز چه در آن تنگناشان بازی شادی های شیرین است.
کمترین تصویری از یک زندگانی:
آب،
نان،
آواز،
ور فزونتر خواهی از آن،
گاهگه،
پرواز
ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز
(ور فزون تر، باز هم خواهی.... بگویم، باز؟)
آنچنان بر ما به نان و آب،
اینجا تنگسالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود.
محمدرضا شفیعی کدکنی
باکره بی باک بر می خیزد
بر می خیزاند
چشم به چشم
راه به راه
تن به تن
و دور می شود، دور
دور می کند، دور
پیکری سنگسار زمان و زمین را
و می گذرد
سر به زیر
دست بر هوا
برهنه پای
و می گذراند
روح آبهای عبور را
شب به شب
ماه به ماه
صحرا به صحرا
.
.
.
و ماییم که مانده ایم
با دستهایی بر گوش
گنگ ندیدن
و چشمانی
کور نشنیدن.
و او
الهه هراسهای وحشی
دور می شود، دور...
دور می کند، دور ....
سر از خاک بر نداشتم
به پیش نرفتم
از راه ماندم و
نشستم و
سر بر خاک
ترانه ای هزارساله
می تراوید از زخم پیشانی ام
بی آنکه خواسته باشم
بی آنکه حتی خودم باشم،
آنکه می خواند.
بی هیچ دستی بر آتش
در آن سرمای زمهریر بی تاریخ خواندم و ....
خودم را گریستم.
از خویش بر نخواستم و
از خاک تنها گردی به پاخواست
از نسیم پرهای فرشته ای
که عشق نامیدندش بعدها،
در کتابها
نرفته ماندم در آن بی شب و روزها
و عهدی ناشنیده را پاسخ گفتم از پس هیچ
صدایم از تهی می آمد و به زمان می رسید
صفر ... یک ... دو... سه ...
و این گونه شمارش آغاز شد
و این گونه فرشته در بند شد
و شب روز شد و روز از پی شب سراسیمه گذشت
تا مگر شبِ در راه
آبستن گمشده ای باشد که مردمان
بی دلیل
آرامشش گویند
انسانم نام نهادند و ...
من شدم
آنکه می رفت
آنکه می آمد
آنکه می گریست
و آنکه ....
رنج ....
می کشید.....
و انسان شدم
از پی شبی بی روز
به بلندای این پستوخانه دنیا
و به دنبال گنجی که در خویشم جا نهاده بودند
و من شدم
بی آنکه خواسته باشم
یا حتی دانسته
که آنکه می خواند آواز هزاران را
منم،
انسانی
بی آنکه باشم،
در خویش.
سر از خاک برنداشتم
در آن زمهریر بی تاریخ
و این گونه بود که
فرشته در بند شد
و بعدها
عشق نامیدند،
آرامشی را
که در خویشم جا نهاده بودند......